راه بی برگشت


به عمو نوروز

سلام عمو جان. ما همه خوشحالیم از اینکه می آیی و با این توفان های توفنده ات درختان جانمان را می تکانی و برگ می ریزانی. از حال ما اگر می پرسی، کلا هیچ ملالی نداریم حتی دوری شما. ما همه خوشحالیم که در این سال میمون و مبارک بالاخره پس از قرن ها با ننه سرما دوست شدید و به عقد هم درآمدید تا ما شاهد باشیم که ننه سرما هم هر روز سال سایه اش بر سر ما خواهد بود. می دانی عمو جان، این روز های سال، که فکر می کنم تازه یک ماهی گذشته از نوروز ١٩٨۴، همه ی ما فقط به این فکریم که چطور امید به زندگیمان رابیشتر از پیش کنیم و چطور هر روز شادابتر از قبل باشیم و بیشتر از هر روزمان خوشحالی کنیم. عموجان مثل یکی از فرزندان خیلی کوچکت می گویم این را، ما حقیقتا به کعبه ی آرزوهایمان رسیه ایم و راستش را بخواهی دیگر آرزویی نیست در جانمان که براورده نشده باشد. حالا مانده ایم که ملت بی آرزو را به چه باید وعده داد. ما شده ایم آخرهمه چیز. آخر علم و دانش و فلسفه و خواستگاه بزرگوارانی چون آقایان و آقایان زاده ها. می دانی عمو جان، ما هممه خوشحالیم، همه چیز هم سر جای خودش است. پیراهن چرک سبز را هم از تنمان در آورده ایم و آن جور که شما بزرگتر ها می گویید رخت نوی سیاه به تنمان کرده ایم که همه ی رنگ ها را در خود داشته باشد و رنگی نباشد که دلمان برایش تنگ شود. از بیابان غریب ما نگذرید فقط. لطفا. باشد که سال ١٩٨۴ هم بر ما بگذرد. می شود راستی؟ 

این تن اگر کم تندی، راه دلم کم زندی، راه شدی تا نبدی این همه گفتار مرا...


لولی وش

پاره پاره ی یاغی

در من هست از من پاره پاره هایی بی ربط تر از خود من که مجموعه ی پاره هایش است و هیچ کدام نیست. در من هست پاره ای نجار، هست پاره ای خشن، هست پاره ای محجوب، هست پاره ای محجوب، هست چریکی که اسلحه اش را تمیز می کند برای نبرد، هست معلمی که درس های سه تارش را دوره می کند، هست مهندسی که سر مردم فریاد می کشد، هست موریانه ای که مزه ی تمام چوب های دنیا را می داند، هست سه تار سازی که وقتی زخمه به ساز تمام شده اش می زند صدا از کاسه ی سر خودش بیرون می جهد، هست پسرکی که سال هاست زیر درخت کاج کوتاه قد نشسته و سیگار می کشد، هست جوانی که ساعت های متوالی پشت میز کافه ها نشسته و باز هم نشسته، هست کمان داری که تیرش را به ناکجا روانه می کند، هست فریادی که نه پایین می آید و نه بالا می رود، هست اندوهی که سال های خاکستری را نه به یاد می آورد و نه از یاد می برد، هست کودکی که می فهمد باید ساکت باشد اما نمی فهمد و به گمانم نخواهد فهمید چرا، هست چشم هایی که می نگرند و تنها چیزی هستند که هستند، هست طغیان گری که طغیان می کند و اگر نکند پس چه کند، هست آشپز مستی که همه ی غذاها برایش فقط در دو کلمه ی خوب و بد خلاصه می شوند، هست ساقی ای که تفریح می کند با خودش، هست تئوریسینی که خودش اولین مغلوب خودش و اولین نمونه ی شکست خودش است، هست نوازنده ای که می پندارد نوازنده است ولی نمی داند چه سازی می نوازد، هست ورزشکاری که ورزش نمی کند و ورزش کار ها را هم دوست ندارد، هست پدری که ساده ترین سوال های کودکش را با سخت ترین شکل ممکن پاسخ می دهد، هست کودکی که سخت ترین سوال هایش را نمی پرسد، هست فردی که فکر می کند وسط چیزی گذارده اندش، هست راننده ی کمونیستی که کولر ماشین اش را در تابستان روشن نمی کند تا مثل همه باشد، هست قبرستان گردی که می گردد و می گردد و می گردد، هست فیلسوفی که آب هم سوالی فلسفی می پندارد، هست بودایی که حوصله ی نیروانا ندارد، هست مدیری موفق -بس موفق- که دارد مدیریت می کند و مدیریت نمی شود، هست همه ی اینها. در من هست همه ی اینها و که می داند چه چیزهایی دیگر که می چرخند در چرخشی ازلی ابدی و پوسته و مرکز را جابجا می کنند در آنی و به چالش می کشند کره ی وجود را به آنی و به مزخرف گویی می افتند و تب و لرز می کنند به آنی و هر لحظه را در جدالی فناناپذیر و آرام ناشدنی با آن پاره های دیگر می گذرانند و باز هم می گذرانند و باز هم می گذرانند، و من که در سرسامی بی پایان می نگرم و نمی فهمم، باز هم می نگرم و نمی فهمم...


لولی وش

کاوش - ارغوان

فاصله ای هست، فاصله ای کوتاه، بین وقتی که چیزی ته ذهنت می چرخد تا زمانی که اولین اثر آن را به صورت حسی قوی درک می کنی و اینطور می شود ماندگارترین لحظه هایی که حتی لحظه هم نیستند حتی کسری از لحظه هم نیستند اما می شوند سوزن هایی که همه ی زندگی با همه ی وزنش و همه ی آدم با همه ی نمی دانم چه اش در تمام صفحه ی تنفس از آن آویخته می شود یا آویزان. این اولین روایت است از همه ی حواسی که تلخی اولین عنصر آنهاست و دیگر هیچ چیزی نیست که رنگش بالاتر از این سیاهی باشد. همه ی لحظاتی که بعد هرچه سعی می کنی برایشان کلامی بیاوری ، نتی بنویسی ، سرودی بسرایی، نمی شود. یعنی شاید نزدیکترین را بگویی اما هیچ وقت نمی توانی اصلش را ادا کنی. یعنی اصلش ادا کردنی نیست. سخت که می کاوی درون را ، تنها هنگامه هایی که می بینی بر خودت که از خودت تعریف می خواهی بکنی همین ها هستند. که می خواهی خودت را با آنها تعریف کنی با زبانی الکن که حتی به حقیقت آنچه خودت می پنداری هم با پنداشته ی خودت نزدیک نیستند. که بیشترین فاصله را با هر بار گذشتن از ذهنی به ذهنی دیگر یا یاد آوری در ذهن خودت تا یاد آوری بعدی از حقیقت آنچه حس کرده ای یا حتی پنداشته ای از آن اولین حس دارند. سخت می کاوم درونم را. پشت فرمان ماشین وقتی سر می خورد توی اتوبان. توی آسانسور وقتی که به لرزه ای ناگهانی از کار می ماند. پشت ساز وقتی با زخمه ای لرز بر می داردش. و هر چه بیشتر می جویم، کمتر می یابم.

 

ارغوان ، این چه رازیست که هر بار بهار، با عزای دل ما می آید؛

که زمین هر سال از خون پرستو ها رنگین است؛

وین چنین بر جگر ـ سوختگان، داغ بر داغ می افزاید؛

 


لولی وش

اسب در کوهپایه و زورق در دریا

نفس را با فشار به حلقم فرو می کنم، به ته ته حلقم که چشمانم بر گردند سر جای خودشان. چشم هایم این روزها اصرار دارند خودشان را بکشند بکشند به ته کاسه ی چشم. شکستگی باید باشد از نوعی. مثل کسی که نبریده. وقتی ساعت شش صبح روی تراس می ایستم که نوارهای پراکنده ی آفتاب بیایند از پشت کوه بیفتند وسط دریا، چشم هایم می روند عقب تر از سرم می ایستند انگار. در تمام هواپیما شمردن های این روزها کنار باند مهر آباد. در تمام اکباتان روی ها. در تمام حسینیه ارشاد متر کردن ها. در تمامی همت را از سر به ته و از ته به سر رفتن ها. در تمام تمام ها. من می روم و بیشتر اما قبل تر از من چشم هایم می روند. قبل تر .. نه ؛ عقب تر. عقب تر از من اما دوراندیش تر از من. نه. مثل وقتی که توی خواب می خواهی چیزی را با جزئیاتش ببینی و هر چه بیشتر دقت می کنی محو تر و محو تر می بینی و نمی فهمی و نمی فهمی، تا شاید روزی از روزهای سال های بعد تر زندگیت ناگهان لحظه را بازیابی و بفهمی اندکی از نفهمیده را.

نه این روزها به دنبال بیمعنی ترین ملودی های ممکن هستم برای هماهنگ کردن گوشم. برای کوک کردن خودم. برای ... فخر از بخش موسیقاییم زدوده شده است به تمامی. من دچار خفقانم، خفقان. نه که به تنگ آمده باشم، اما سخت همه چیز بر من تنگ شده انگار که نتوانی اصلا تکانی بخوری که نفسی بکشی که چشمانت را بکشی بیرون تر که ... برای همین روزمره ترین ملودی های را می جویم تا بتوانم کمی فقط کمی فقط پوسته ی دورم را کنار بزنم. سنگینی روی سینه ام بیداد می کند. پایین که می رود بالا نمی آید دیگر. دلم برای چیزی تنگ نیست. دلم برای چیزی تنگ نیست. حسرت هیچ چیز را هم نمی خورم. فقط نفسم بریده است. نه. واقعا حسرت چیزی را نمی خورم.

مثل وقتی که پوسته می ترکد. مثل وقتی که شیپور تاریکی به صدا در می آید. مثل وقتی که همه جیز فرومی ریزد و باز می بینی داخل اتاقت هستی. مثل همه ی اینها، لحظه ی سرنگونی وقایع را سخت نزدیک می یابم. سخت نزدیک.

تا از آشیانه سویت پر بگیرم/ از بندم رها کن تا در غم نمیرم


لولی وش

دل - نوشت

نه عقابم نه کبوتر اما ،

چون به جان آیم در غربی خاک،

بال جادویی شعر، بال رویایی عشق،

می رسانند به افلاک مرا.

اوج می گیرم اوج،

می شوم دور، از این مرحله دور،

می روم سوی جهانی که در آن،

همه موسیقی جان است و گل افشانی نور ،‌ همه گلبانگ سرور ،

تا کجاها برد آن موج تربناک مرا.

نزده بال و پری بر لب آن بام بلند،

یاد مرغان گرفتار قفس،

می کشد باز سوی خاک مرا...

 

احیا - امسال


لولی وش